611

دورتادور صورت استخوانی‌ام قبر کنده‌‌ام؛ بس که کلمه‌های تو سرم مرده به دنیا می‌آیند.

608

سمت چپ، نزدیکی‌های قلبم، چیزی سر جایش نیست؛ چیزی شبیه روزهای دور، شبیه روزهایی که همه‌چیز رنگی بود، گم شده است.

602

انگار نه انگار همهٔ چیزهایی که می‌خواهم، غیرممکن است؛ سفره را با دقت چیدم، لباس نو پوشیدم و تندتند آرزو کردم؛ دیوانهٔ تراز.

591

دهانم از حرف‌هایی که باید می‌گفتم اما بلعیده‌ام‌شان، پر شده است.

587

به دیوانگی پناه آورده‌ام و همه‌چیز به شکل غریبی قابل تحمل‌تر شده است.

582

توی آینه زنی را دیدم که قلبش از جا درآمده بود و حفرهٔ روی سینه‌اش با سنگ‌ریزه پر شده بود.

579

دفعهٔ آخری که روبه‌روی گنبد ایستاده بودم و فکر می‌کردم «یعنی ممکن است واقعی باشی؟» با جزییات یادم هست. چیزی شبیه نور از گوشهٔ قلبم می‌تابید و تنها دلیلی که دلم می‌خواست به کسی مطمئن باشم، تو بودی.

570

از گیجی قبل اتاق عمل، از دستپاچگی بعدش، از جملهٔ آخر آقای دکتر که گفت از یک تا ده بشمار و به چیزی که خیلی دوست داری فکر کن، از خون، از آن‌همه خون که اطراف صورتم پخش شده بود و نمی‌دانستم مال شروع شدن همه‌چیز است یا تمام شدن همه‌چیز، از مرگ که بیشتر از همیشه نزدیک شده بود، از ترس، از وهم، از جنون؛ تنها خیال تو را برداشتم و از اتاق زنده بیرون آمدم.

562

از سفری که رویایم بود بروم و اگر می‌رفتم، لابد حالم بهتر می‌شد جا ماندم؛ چون پولش را نداشتم. بعد برای انتقام، از صفحهٔ تک‌تک تورهایی که عضوشان بودم بیرون آمدم و خبرنامه‌هایشان را بستم.

556

با فکر مرگ چشمم را می‌بندم و خواب تشییع جنازه‌ام را می‌بینم و بیدار که می‌شوم، از گریه‌های شب قبل بالشم خیس است.

553

توی کادوها گردنبند میخک و مروارید بود. جعبه‌اش را به صورتم چسباندم و بو کشیدم. یک مشت مسکّن قوی توی خودش داشت.

552

توی سیاه‌چالی افتاده‌ام که به نظرم می‌آید تمام گودال‌های قبل قسمت‌هایی از بهشت بودند و قدرشان را نمی‌دانستم.

551

تکه‌‌های بزرگ‌تر با خاک‌انداز تکه‌های کوچک‌تر را از کف اتاق، روی سینک، درز دیوار و در جمع می‌کنند. قلبم هزار تکه شده است.

548

خشمی توی رگ‌هایم هست که کوتاه نمی‌آید.

542

به باریکهٔ نوری چنگ انداختم که یک روز توی قلبم بود. برای آدم‌ها امید خواستم و رویاهای بزرگ. همان چیزهایی که ندارمشان. دیگر ندارمشان.

540

آرزوهایم یادم نمی‌آیند؛ گاهی فکر می‌کنم چطور ممکن است چیزی یا کسی را با تمام وجودم خواسته باشم؟ اصلا با تمام وجود یعنی چقدر؟

535

انگار سرم یک طرف افتاده باشد و تنم از مسیر دیگری دنبالش بدود.

534

چند سانتیمتر آن‌طرف‌ترم مسکّن را می‌دیدم و حتی زورم نمی‌رسید برش دارم؛ گاهی به نظرم می‌آمد یک نفر قرصی را تا نزدیک دهانم می‌رساند و از همان‌جا برش می‌گرداند.

530

قیچی عصبانی‌ام را از مخفیگاهش بیرون آوردم و چند دقیقه بعد، زنی بودم که کوتاه‌ترین و خشمگین‌ترین موی جهان را داشت.

523

شهر به دلیل دیگری سیاه‌پوش بود و من آن‌قدر عزادار خودم بودم که به نظرم می‌آمد دفعهٔ اولی است که همه‌چیز جهان این‌قدر با روز تولدم هماهنگ است.

515

داشتم از ترس می‌مردم و هیچ‌ اسمی به ذهنم نمی‌آمد که شماره‌اش را بگیرم و خواهش کنم بیاید پیشم. همۀ اسم‌هایی که ممکن بود به ذهنم بیایند، از ترس مرده بودند.

508

برای این مریضی عجیب که معمولاً قلب آن‌هایی که بیشتر دوستشان دارم و اصلأ جانم را برایشان می‌دهم، بیشتر می‌شکنم، پیش کدام متخصص باید بروم؟ روان‌پزشک؟ اطفال؟ بی‌هوشی

496

رابطه‌ام با چایی آن‌قدر مخصوص و پیچیده‌ است که گاهی می‌ترسم درباره‌‌‌اش حرف بزنم و لذتش از چنگم دربیاید.

491

وقتی شمع را فوت می‌کردم، دلم هیچ چیز به‌خصوصی نمی‌خواست. گور همهٔ چیزهای به‌خصوص را سال‌های قبل کنده بودم.

489

یک تشت پیاز سرخ کردم، به گلدان‌ها رسیدم، برای دو وعده غذا پختم، رسوب کتری را گرفتم، شستم، تکاندم، برق انداختم؛ اما چیزی که به خاطرش این‌همه جان کنده بودم، فراموشم نشد.

481

به خودم قول داده بودم زیاد به چیزهایی که نیست یا نباید باشد فکر نکنم. برای جریمه هم قرار شد هردفعه که مچ خودم را می‌گیرم، سکه بیندازم توی قلکم. نتیجه‌اش؟ باید همین روزها بروم بزرگ‌ترش را بخرم؛ خیلی بزرگ‌ترش را. قلک قدیمی‌ام حتی اندازهٔ آن ده‌تومانی‌ها‌ی طلایی کوچک هم جا ندارد.

474

هردفعه که تصمیم بدِ بزرگی می‌گیرم، به خودم قول می‌دهم دیوانه‌بازی آخرم باشد و باز دفعهٔ بعد گول یکی بزرگ‌ترش را می‌خورم.

466

با آن تکه‌ای از خودم که بیشتر دوست داشتم، به‌هم زده‌ام.

462

کاش موهایم آن‌قدر فرفری و محکم بود که پرنده‌ای تصمیم می‌گرفت بالای سرم زندگی کند.

456

خواب‌هایت اجازه نمی‌دهند بخوابم.