611
دورتادور صورت استخوانیام قبر کندهام؛ بس که کلمههای تو سرم مرده به دنیا میآیند.
دورتادور صورت استخوانیام قبر کندهام؛ بس که کلمههای تو سرم مرده به دنیا میآیند.
سمت چپ، نزدیکیهای قلبم، چیزی سر جایش نیست؛ چیزی شبیه روزهای دور، شبیه روزهایی که همهچیز رنگی بود، گم شده است.
انگار نه انگار همهٔ چیزهایی که میخواهم، غیرممکن است؛ سفره را با دقت چیدم، لباس نو پوشیدم و تندتند آرزو کردم؛ دیوانهٔ تراز.
دهانم از حرفهایی که باید میگفتم اما بلعیدهامشان، پر شده است.
به دیوانگی پناه آوردهام و همهچیز به شکل غریبی قابل تحملتر شده است.
توی آینه زنی را دیدم که قلبش از جا درآمده بود و حفرهٔ روی سینهاش با سنگریزه پر شده بود.
دفعهٔ آخری که روبهروی گنبد ایستاده بودم و فکر میکردم «یعنی ممکن است واقعی باشی؟» با جزییات یادم هست. چیزی شبیه نور از گوشهٔ قلبم میتابید و تنها دلیلی که دلم میخواست به کسی مطمئن باشم، تو بودی.
از گیجی قبل اتاق عمل، از دستپاچگی بعدش، از جملهٔ آخر آقای دکتر که گفت از یک تا ده بشمار و به چیزی که خیلی دوست داری فکر کن، از خون، از آنهمه خون که اطراف صورتم پخش شده بود و نمیدانستم مال شروع شدن همهچیز است یا تمام شدن همهچیز، از مرگ که بیشتر از همیشه نزدیک شده بود، از ترس، از وهم، از جنون؛ تنها خیال تو را برداشتم و از اتاق زنده بیرون آمدم.
از سفری که رویایم بود بروم و اگر میرفتم، لابد حالم بهتر میشد جا ماندم؛ چون پولش را نداشتم. بعد برای انتقام، از صفحهٔ تکتک تورهایی که عضوشان بودم بیرون آمدم و خبرنامههایشان را بستم.
با فکر مرگ چشمم را میبندم و خواب تشییع جنازهام را میبینم و بیدار که میشوم، از گریههای شب قبل بالشم خیس است.
توی کادوها گردنبند میخک و مروارید بود. جعبهاش را به صورتم چسباندم و بو کشیدم. یک مشت مسکّن قوی توی خودش داشت.
توی سیاهچالی افتادهام که به نظرم میآید تمام گودالهای قبل قسمتهایی از بهشت بودند و قدرشان را نمیدانستم.
تکههای بزرگتر با خاکانداز تکههای کوچکتر را از کف اتاق، روی سینک، درز دیوار و در جمع میکنند. قلبم هزار تکه شده است.
به باریکهٔ نوری چنگ انداختم که یک روز توی قلبم بود. برای آدمها امید خواستم و رویاهای بزرگ. همان چیزهایی که ندارمشان. دیگر ندارمشان.
آرزوهایم یادم نمیآیند؛ گاهی فکر میکنم چطور ممکن است چیزی یا کسی را با تمام وجودم خواسته باشم؟ اصلا با تمام وجود یعنی چقدر؟
انگار سرم یک طرف افتاده باشد و تنم از مسیر دیگری دنبالش بدود.
چند سانتیمتر آنطرفترم مسکّن را میدیدم و حتی زورم نمیرسید برش دارم؛ گاهی به نظرم میآمد یک نفر قرصی را تا نزدیک دهانم میرساند و از همانجا برش میگرداند.
قیچی عصبانیام را از مخفیگاهش بیرون آوردم و چند دقیقه بعد، زنی بودم که کوتاهترین و خشمگینترین موی جهان را داشت.
شهر به دلیل دیگری سیاهپوش بود و من آنقدر عزادار خودم بودم که به نظرم میآمد دفعهٔ اولی است که همهچیز جهان اینقدر با روز تولدم هماهنگ است.
داشتم از ترس میمردم و هیچ اسمی به ذهنم نمیآمد که شمارهاش را بگیرم و خواهش کنم بیاید پیشم. همۀ اسمهایی که ممکن بود به ذهنم بیایند، از ترس مرده بودند.
برای این مریضی عجیب که معمولاً قلب آنهایی که بیشتر دوستشان دارم و اصلأ جانم را برایشان میدهم، بیشتر میشکنم، پیش کدام متخصص باید بروم؟ روانپزشک؟ اطفال؟ بیهوشی
رابطهام با چایی آنقدر مخصوص و پیچیده است که گاهی میترسم دربارهاش حرف بزنم و لذتش از چنگم دربیاید.
وقتی شمع را فوت میکردم، دلم هیچ چیز بهخصوصی نمیخواست. گور همهٔ چیزهای بهخصوص را سالهای قبل کنده بودم.
یک تشت پیاز سرخ کردم، به گلدانها رسیدم، برای دو وعده غذا پختم، رسوب کتری را گرفتم، شستم، تکاندم، برق انداختم؛ اما چیزی که به خاطرش اینهمه جان کنده بودم، فراموشم نشد.
به خودم قول داده بودم زیاد به چیزهایی که نیست یا نباید باشد فکر نکنم. برای جریمه هم قرار شد هردفعه که مچ خودم را میگیرم، سکه بیندازم توی قلکم. نتیجهاش؟ باید همین روزها بروم بزرگترش را بخرم؛ خیلی بزرگترش را. قلک قدیمیام حتی اندازهٔ آن دهتومانیهای طلایی کوچک هم جا ندارد.
هردفعه که تصمیم بدِ بزرگی میگیرم، به خودم قول میدهم دیوانهبازی آخرم باشد و باز دفعهٔ بعد گول یکی بزرگترش را میخورم.