549
توی قفسهٔ دستمال کاغذی و مایع ظرفشویی، با خط قشنگی نوشته بود: «ما را کرامت تو گنهکار کرده است» با ذوق پرسیدم: «خط خودتونه؟» با اکراه جواب داد: «نه دخترجان. دستخط نوهمه؛ یه شب رفت دریا و دیگه برنگشت».
توی قفسهٔ دستمال کاغذی و مایع ظرفشویی، با خط قشنگی نوشته بود: «ما را کرامت تو گنهکار کرده است» با ذوق پرسیدم: «خط خودتونه؟» با اکراه جواب داد: «نه دخترجان. دستخط نوهمه؛ یه شب رفت دریا و دیگه برنگشت».
از زنگ تلفن خانه میترسم. از لرزش گوشی. از تماسهای بیپاسخ که با ۹۱۱ شروع میشوند. از پچپچههای اول صبح گوشهٔ آشپزخانه که بیشترشان خبر مرگاند.
هر دفعه که به آن خیابان میرسم، تکهای از تنم را ریزریز میکنم و به خاک برمیگردانم. به خاک خیابانی که یک روز خانهام بود.
نه مثل زهر یا چیزی شبیه آن که به جانت بیفتد و آرامآرام از کار بیندازدت. ناگهان میآید و خشمگین؛ خانه خرابکن.
سقف خانهٔ کوچکشان از تکههای حلب و نایلون است. بقیهی اجزایش هم ترکیبی از آجر و گونی برنج و بعضی چیزهای دیگر که نمیشود گفت. دلش میخواهد وقتی بزرگ شد «کارگر شالیکوبی» بشود. برای اینکه «گونیهای اضافه را جمع کند ببرد خانه».
از يک ساعتی به بعد فارسی حرف زدن کار خيلی سختتری است. اولش تکهتکه و بعد درسته کلمههای قديمی و غليظ با لهجهٔ مادربزرگ از دهانم بيرون میپرد و میفهمم کمکم موقع خوابم است.
يک لالايی مازندرانی بلدم که نگهبانهای جهنم را که هيچ، خدای به آن گندگی را هم چندساعتی میخواباند. هرجايی از آتش که ديديد ديگر طاقتش را نداريد، صدايم کنيد. نگهبانم را میخوابانم و برای نجاتتان میآيم.
يک طبقه هم احتمالاً توی جهنم هست که رفتار بیتفاوت مأمور ارشدش بيشتر از هر چيز ديگر تو را ياد کارمند خونسرد ديتای مخابرات میاندازد موقعی که کلافه و ناچار گوشی را برمیداشتی و يادآوری میکردی هنوز هم چند روز در ميان ایدیاسال خانه قطع میشود و او درحالی که داشت به پو کوچولويش غذا میداد، با پوزخند به ياد تو میآورد اينجا مازندران است.
سقف پایین آمده بود و تو اصلاً حواست نبود باید زودتر جنازهات را بیرون بکشی. فقط میتوانستی به ادامهٔ همان دیوار که احتمالاً قسمتی از اتاق کوچکت بود تکیه بدهی و با آن دستت که بیشتر میلرزید، پیچ رادیوی جیبیات را بچرخانی و التماس کنی توی برنامهٔ بعدیاش بگوید همهٔ اینها را خواب دیدهایم.
این شهر بندری قشنگ با مرغهای دریایی و اسکهٔ چوبی، با کمتر از دویستهزار نفر آدم که بیشترشان مهربانند، اصلاً به دردم نمیخورند وقتی تو نیستی.
یا نمیآمد یا وقتی خیلی عصبانی بود میآمد. حالت سومی هم داشت که موضوع بحث نیست. اسمش سیل بود، باران صدایش میزدیم.
سه تا میدان و چهارده، پانزده تا دکان دارد و اتوبوس از این سر شهر که راه بیفتد، یک جاییاش حتماً آن سر شهر است. اینجا خیلی دور است.