549

توی قفسهٔ دستمال کاغذی و مایع ظرف‌شویی، با خط قشنگی نوشته بود: «ما را کرامت تو گنهکار کرده است» با ذوق پرسیدم: «خط خودتونه؟» با اکراه جواب داد: «نه دخترجان. دست‌خط نوه‌مه؛ یه شب رفت دریا و دیگه برنگشت».

446

از زنگ تلفن خانه می‌ترسم. از لرزش گوشی. از تماس‌های بی‌پاسخ که با ۹۱۱ شروع می‌شوند. از پچ‌پچه‌های اول صبح گوشهٔ آشپزخانه که بیشترشان خبر مرگ‌اند.

439

هر دفعه که به آن خیابان می‌رسم، تکه‌ای از تنم را ریزریز می‌کنم و به خاک برمی‌گردانم. به خاک خیابانی که یک روز خانه‌ام بود.

416

نه مثل زهر یا چیزی شبیه آن که به جانت بیفتد و آرام‌آرام از کار بیندازدت. ناگهان می‌آید و خشمگین؛ خانه‌ خراب‌کن.

336

سقف خانهٔ کوچکشان از تکه‌های حلب و نایلون است. بقیه‌ی اجزایش هم ترکیبی از آجر و گونی برنج و بعضی چیزهای دیگر که نمی‌شود گفت. دلش می‌خواهد وقتی بزرگ شد «کارگر شالی‌کوبی» بشود. برای اینکه «گونی‌های اضافه را جمع کند ببرد خانه».

299

از يک ساعتی به بعد فارسی حرف زدن کار خيلی سخت‌تری است. اولش تکه‌تکه و بعد درسته کلمه‌های قديمی و غليظ با لهجهٔ مادربزرگ از دهانم بيرون می‌پرد و می‌فهمم کم‌کم موقع خوابم است.

254

يک لالايی مازندرانی بلدم که نگهبان‌های جهنم را که هيچ، خدای به آن گندگی را هم چندساعتی می‌خواباند. هرجايی از آتش که ديديد ديگر طاقتش را نداريد، صدايم کنيد. نگهبانم را می‌خوابانم و برای نجاتتان می‌آيم.

242

يک طبقه‌ هم احتمالاً توی جهنم هست که رفتار بی‌تفاوت مأمور ارشدش بيشتر از هر چيز ديگر تو را ياد کارمند خونسرد ديتای مخابرات می‌اندازد موقعی که کلافه و ناچار گوشی را برمی‌داشتی و يادآوری می‌کردی هنوز هم چند روز در ميان ای‌دی‌اس‌ال خانه قطع می‌شود و او درحالی ‌که داشت به پو کوچولويش غذا می‌داد، با پوزخند به ياد تو می‌آورد اينجا مازندران است.

203

سقف پایین آمده بود و تو اصلاً حواست نبود باید زودتر جنازه‌ات را بیرون بکشی. فقط می‌توانستی به ادامهٔ همان دیوار که احتمالاً قسمتی از اتاق کوچکت بود تکیه بدهی و با آن دستت که بیشتر می‌لرزید، پیچ رادیوی جیبی‌ات را بچرخانی و التماس کنی توی برنامهٔ بعدی‌اش بگوید همهٔ این‌ها را خواب دیده‌ایم.

127

این شهر بندری قشنگ با مرغ‌های دریایی و اسکهٔ چوبی، با کمتر از دویست‌هزار نفر آدم که بیشترشان مهربانند، اصلاً به دردم نمی‌خورند وقتی تو نیستی.

123

یا نمی‌آمد یا وقتی خیلی عصبانی بود می‌آمد. حالت سومی هم داشت که موضوع بحث نیست. اسمش سیل بود، باران صدایش می‌زدیم.

121

سه تا میدان و چهارده، پانزده تا دکان دارد و اتوبوس از این سر شهر که راه بیفتد، یک جایی‌اش حتماً آن سر شهر است. اینجا خیلی دور است.

118

آنجای نقشه که صورتی گم می‌شود و سبز نوکش می‌شکند و آبی گیر می‌افتد توی تراش و قرمز فقط می‌تواند خون نقاشی کند و سیاه دستت را خیلی گرم فشار می‌دهد، اسمش مازندران است.

10

فارسی حرف زدن در مورد باگ‌های آفرینش کار سختی است. «یدّه خار دو آش بپج بل ایوون سر، شه خدایی ره تره روشنه.»