588

حتی خیابان‌هایی که باهم قدم نزده بودیم، در محاصرهٔ عطر توست.

574

درست لحظه‌ای که به صورتت دست کشیدم، نامریی شدی.

525

استخوان دیگری لای استخوان توی گلویم گیر کرده است.

522

زنی لابه‌لای تاروپود روسری‌ام ضجه می‌زند که من نیستم.

519

شبیه چهارپایی که اجازه نمی‌دهد چیزی حواسش را از بوی علف تازه پرت کند؛ حتی قطره‌های خون رفیقش لابه‌لای علف‌زار.

518

از یک طرف خانه‌ات را دشمن اشغال کرده باشد و از طرف دیگر، شایعۀ مرگ سربازی که خیلی دوستش داشتی، در شهر بپیچد.

500

گاهی به نظرم می‌آید چشم گذاشته‌ام و تا ده شمارهٔ بعد قایم شده‌ای؛ دیر یا زود هم از مخفیگاهت بیرون می‌آیی و محکم بغلم می‌کنی.

497

خون و گوشفیل.

493

باید گوشی‌اش را با خودش خاک می‌کردیم تا جرئت نکند چند روز بعد از مرگش خبر نوبت واکسنش را برایمان بیاورد.

479

انگار یک تکه از قلبت سوراخ شده باشد و با هرچی بخواهی پرش کنی، نتوانی.

465

توی بهشت هم که آواز می‌خواند، چشم‌هایش همان‌قدر درد می‌کشند؟

460

بچه‌های توی هواپیما بین دو تا شلیک، چی توی گوش عروسک‌هایشان گفته‌اند؟

458

بغل کردن چه مزه‌ای بود؟

455

درست مثل قسمت‌هایی از فیلم که می‌ترسیدی تماشایش کنی، آدم‌ها یکی‌یکی روی زمین می‌افتند و تو حتی زورت نمی‌رسد صحنه را چند دقیقه جلو ببری.

452

«که نفرین بر این تخت و این تاج باد» روی لب‌هایش یخ زده بود.

436

انگار با یک چاقوی کند افتاده باشند به جانم. پاره‌پاره‌ام کنند، خون تمام زمین را بپوشاند، جنازه‌ام بو گیرد؛ اما هنوز زنده باشم.

435

توی آن روزهای سیاه برای رفیقم نوشته بودم: «اگه قرار نیست خوب شه، کاش لااقل راحت شه». چطور توانسته بودم؟

414

با اینکه شکسته بود و خشک شده بود و فکر می‌کرد دیگر درخت نیست، پرنده‌اش هر سال می‌آمد پیشش.

410

از بیرون این‌طور به نظر می‌رسد که خودت را جمع کرده‌ای و ادامه می‌دهی. اما فقط از بیرون. 

399

چمدان بسته نمی‌شد. تلفن که زنگ زد، گرم‌کن ورزشی را بیرون آوردم و یک دست لباس مشکی به جایش گذاشتم. «برای احتیاط». بسته شد.

396

همه‌چیز را شکل یک کپسول اکسیژن خیلی بزرگ می‌بینم که سوراخ می‌شود.

391

باید می‌توانستم عوض آن چندتا جعبهٔ نان‌برنجی، تکه‌ای از شهر را با کوه‌ها و آدم‌هایش توی چمدانم قایم کنم و بیاورم.

386

دلتنگی‌ات را تکه‌تکه می‌کنی و به دندان می‌کشی اما دوباره توی تنت جان می‌گیرد. وسط‌های گلو یا قلبت.

383

دیگر کسی را نداشته باشی که با او از ترس‌هایت بگویی. به نظرت بیاید بقیه یا ترسناک‌اند یا خودشان ترسیده‌اند.

381

کاش می‌توانستم دست‌هایش را از زمین پس بگیرم.

372

کلاه‌قرمزی امسال عید را چه‌جوری طاقت می‌آورد؟

369

و شاید مرگ هم افاقه نکند.

367

چاله‌ای که تا دیشب خانهٔ تو بود، بعد از این خطر داشته باشد.

366

بالش نزدیکی‌های کوچ یخ زده بود.

356

بلیت تک‌نفره. بی‌بازگشت. به مقصد دورترین سیاره از زمین. که قایمش کرده باشند توی پاکت، لابه‌لای بقیهٔ نامه‌ها. بدون توضیح یا علامت اضافه. مهر و موم.