588
حتی خیابانهایی که باهم قدم نزده بودیم، در محاصرهٔ عطر توست.
شبیه چهارپایی که اجازه نمیدهد چیزی حواسش را از بوی علف تازه پرت کند؛ حتی قطرههای خون رفیقش لابهلای علفزار.
از یک طرف خانهات را دشمن اشغال کرده باشد و از طرف دیگر، شایعۀ مرگ سربازی که خیلی دوستش داشتی، در شهر بپیچد.
گاهی به نظرم میآید چشم گذاشتهام و تا ده شمارهٔ بعد قایم شدهای؛ دیر یا زود هم از مخفیگاهت بیرون میآیی و محکم بغلم میکنی.
باید گوشیاش را با خودش خاک میکردیم تا جرئت نکند چند روز بعد از مرگش خبر نوبت واکسنش را برایمان بیاورد.
انگار یک تکه از قلبت سوراخ شده باشد و با هرچی بخواهی پرش کنی، نتوانی.
بچههای توی هواپیما بین دو تا شلیک، چی توی گوش عروسکهایشان گفتهاند؟
درست مثل قسمتهایی از فیلم که میترسیدی تماشایش کنی، آدمها یکییکی روی زمین میافتند و تو حتی زورت نمیرسد صحنه را چند دقیقه جلو ببری.
انگار با یک چاقوی کند افتاده باشند به جانم. پارهپارهام کنند، خون تمام زمین را بپوشاند، جنازهام بو گیرد؛ اما هنوز زنده باشم.
توی آن روزهای سیاه برای رفیقم نوشته بودم: «اگه قرار نیست خوب شه، کاش لااقل راحت شه». چطور توانسته بودم؟
با اینکه شکسته بود و خشک شده بود و فکر میکرد دیگر درخت نیست، پرندهاش هر سال میآمد پیشش.
از بیرون اینطور به نظر میرسد که خودت را جمع کردهای و ادامه میدهی. اما فقط از بیرون.
چمدان بسته نمیشد. تلفن که زنگ زد، گرمکن ورزشی را بیرون آوردم و یک دست لباس مشکی به جایش گذاشتم. «برای احتیاط». بسته شد.
همهچیز را شکل یک کپسول اکسیژن خیلی بزرگ میبینم که سوراخ میشود.
باید میتوانستم عوض آن چندتا جعبهٔ نانبرنجی، تکهای از شهر را با کوهها و آدمهایش توی چمدانم قایم کنم و بیاورم.
دلتنگیات را تکهتکه میکنی و به دندان میکشی اما دوباره توی تنت جان میگیرد. وسطهای گلو یا قلبت.
دیگر کسی را نداشته باشی که با او از ترسهایت بگویی. به نظرت بیاید بقیه یا ترسناکاند یا خودشان ترسیدهاند.