گاهی خودم را گیر می‌اندازم وقتی چکمه‌‌ات را پوشیده‌ام و قیچی باغبانی‌ات را دستمال می‌کشم و همان‌طور که پیچ رادیوی جیبی‌ات را می‌چرخانم، گریه می‌کنم؛ تو برایم تعریف کن؛ چیزی از من همراهت برده‌ای؟ گاهی خودت را گیر می‌اندازی وقتی به من فکر می‌کنی؟