بین آن‌هایی که دور میز نشسته‌ بودند و داشتند خیلی متمدن ثابت می‌کردند خدا وجود ندارد و به خاطر اینکه صورتم موقع حرف زدنشان حالت خاصی نداشت، احتمالاً با عکس‌العمل‌های بعدی‌ام هم مخالفت می‌کردند، نوعی دیکتاتوری منحصربه‌فرد بود که آدم را از اینکه پیششان نباشد منصرف می‌کرد. میز به شکل معنی‌داری گرد بود و پایه‌هایش با کفش‌های چرمی گران‌قیمت تماس می‌گرفتند و من داشتم چایی‌ دومم را می‌خوردم و شکلات تلخ را از توی ظرف روبه‌رویم به ظرف کناری منتقل می‌کردم و دلم دستبند چوبی خانم شیک‌پوش طرف شرقی میز را می‌خواست.